تبليغاتX
دفترشهدا
بسم رب شهدا و الصدیقین
 چگونه راه آنها را برویم

يادش بخير آقا مرتضی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

یادش بخیر آقا مرتضی یاغچیان

بی آلایش ، بی ریا ، خاکی و ساده

باور کنید بعضی وقتها آدم دلش برای بچه های جنگ خیلی تنگ می شه

چند خطی خاطره

بنام حضرت دوست

خاطرات

 

خاطره ۱
اواسط آبان سال ۱۳۵۹ "ه‌.‌ش‌" بود‌. به ما ماموريت دادند كه به ساحل كرخه برويم تا پدافند كنيم و نگذاريم عراقيها در آن ناحيه پل بزنند و خودشان را به در آن ناحيه اين طرف آب برسانند‌.
آن روزها كرخه غريب بود‌. هنوز كرخه جاي جنازه‌هاي پاك و معطر عزيزانمان بود‌. كرخه جايگاه وصال ياران بود‌. وقتي به محل مورد نظر رسيديم حدود ۶۰ نفر از نيروهاي خودي كنار كرخه نشسته بودند و چاي و خرما مي‌خوردند‌. عراقي‌ها هم آن طرف مشغول كار خود بودند‌. پرسيدم‌: عراقيها درگير نمي‌شويد؟ گفتند: آخر با چه چيز آنها را بزنيم‌. گفتم‌: با همين چرا با ۱۰۶، ولي آنها كار با آن را بلند نبودند‌. من چيزهايي در سربازي آموخته توپهاي بودم‌، پشت توپ نشستم‌. نمي‌دانم چگونه تيراندازي كردم انگار دستي در كار بود، با اولين شليك خودروي عراقي همراه با مهماتش منفجر شد‌. فرياد زدم "الله اكبر" اينجا ديگر خدا تير مي‌انداخت‌، "مارميت ، اذ رميت ولكن الله رمي‌". ۹ گلوله توپ موجود هر گلوله انفجار عظيمي را در پي داشت‌. حالا نوبت عراقيها بود‌. بچه‌ها سنگر بود گرفتند‌. عراقيها دست پاچه شده بودند و آتش زيادي را به اين سوي رود ريختند و بدين گونه اولين تير آذربايجانيها را من به سوي عراقيها شليك كردم‌.

خاطره ۲
مي‌ديدي كه فقط مي‌دود‌. سراسر خط را مي‌دويد، همه را گويي به او سپرده بودند‌. من مانده بودم و بي‌سيم‌چي صداي آر‌.‌پي‌.‌جي‌، پي‌درپي مي‌آمد‌. چندي بعد صداي آر‌.‌پي‌.‌جي قطع شد و من آقا مرتضي را ديگر نديدم . دم غروب ديدم به سوي من مي‌آيد مانند مشكي خونين در لباس رزم بود، بدنش پر از زخم بود و از سراسر بدنش خون جاري بود كار به جنگ تن به تن كشيده بود‌. آقا مرتضي سراسر خط ۷ كيلومتري را حفظ كرده بود . آقا مرتضي گفت : من دارم شهيد مي‌شوم اما تو را به جان امام نگذاريد اين خط شكسته شود‌. آن را رها نكنيد، اگر تمامي ما نيز مي‌رفتيم حتي جنازه‌اش از آن خط دفاع مي‌كرد‌. نارنجك را برداشت‌. ضامنش را كشيد و به پا خاست هنگام پرتاب تيري به مچ دستش خورد و نارنجك به داخل سنگر افتاد، خود نيز نتوانست بايستد و نشست‌. سر تا پا خون بود‌. گفتم‌: آقا مرتضي برگرد خيلي زخم برداشته‌اي خدا به تو اجر دهد‌. گفت‌: آقا مهدي من بهشت را مي‌بينم اين راهي كه انتخاب كرده‌ام آگاهانه بوده است‌. الان ملائك اينجايند من بهشت را مي‌بينم من در بهشت هستم‌.

خاطره ۳
گفتم‌: آقا مرتضي چرا وقتي گلوله دشمن مي‌آيد توجهي نمي‌كنيد، خنديد‌. گوئي آنچه را من خوانده بودم او آموخته بود‌. گلوله‌هاي دشمن هم مسلمانها را مي‌شناسد تاآن موقع كه مرگ انسان فرا نرسيده باشد محال است كه اتفاقي بيفتد، همه گلوله‌ها اسيرخودشان را مي‌شناسند‌. وقتي به يك مسلماني كه هنوز مرگش فرا نرسيده نزديك مي‌شوند، مسير خود را عوض مي‌كنند‌. ناگهان خمپاره‌اي در ميان ما افتاد تا خودم راجمع و جور كنم متوجه شدم كه آقا مرتضي از چند ناحيه بدن زخمي شده است‌. گفتم‌: آقامر تضي حالا چي مي‌گي‌؟ گفت‌: خوب حالا مي‌گم كه وقتش رسيده است‌. گويي لطف خدا شاملم مي‌شود و مي‌خواستم براي پانسمان آقا مرتضي دست به كار شوم گفت‌: نه برام قرآن بخوان و دعا كن‌، پانسمان كار ديگران است‌. آقا مرتضي وقت براي اين كار زياد است آنقدر برايت دعا مي‌خوانم كه خسته بشوي ياد يكي از درسهاي كتاب فارسي افتادم‌، درآمدن حضرت حمزه (رضي‌الله‌عنه‌) در جنگ بي‌زره‌.

خاطره ۴
وارد چادر كه شدم سخت مشغول كار بود‌. گفتم‌: سلام آقا مرتضي‌. گفت‌: كار دارم بايد منتظرش ماندم تا اينكه آمد بسيار نوراني و تميز شده بود‌. گفتم‌: آقا مرتضي بروم‌. قيافه نوراني داري نكنه مي خواهي شهيد بشوي گفت‌: آره اين دفعه چنين قصدي دارم و بعد عكسي را از جيبش درآورد و داد به من‌. اگر شهيد شدم و جنازه‌ام را پيدا كرديد و قرار شد قبري برايم تهيه كنيد اين عكس را روي قبرم بزنيد‌. ناگهان دوباره بلند شد برود اين بار اصراركردم كجا مي‌روي‌، گفت‌: مي‌روم غسل كنم‌. بعد از آمدنش آقا مرتضي دستم را گرفت و باهم به تپه كوچكي كه در حاشيه اردوگاه قرار داشت رفتيم‌. آقا مرتضي آن قسمت را نشان داد و ادامه داد آنجا را مي‌بيني‌؟ آنجا محل عمليات فرداست‌. آنجاست كه من فردا شهيد خواهم شد‌. لحظه‌اي با خود انديشيدم آن غسل‌، غسل شهادت آقا مرتضي هم بود‌.

از وصايای آقا مرتضی

بنام خدا

وصيتنامه

 

به نام خدا و براي خدا و در راه خدا اين وصيت نامه را مي‌نويسم‌. بار خدايا بنده‌اي هستم گناهكار و رو سياه و شرمسار و در خود لياقت شهيد شدن را نمي‌بينم‌، مگر آن كه تو خود بر من رحم كني و عنايت به من بنمايي شربت شهادت را‌. خداوندا، امروز نائب امام زمانت با دم مسيحائي خود به ما ارزش انسان بودن و انسان شدن را مي‌آموزد‌. روز امتحان است و اگر لحظه‌اي درنگ كنيم فرصت از دست رفته است پس ما را ياري بفرما‌. و راهنمايمان باش و از لغزشها نگاهمان دار‌. تا به صراط مستقيم هدايت شويم‌.‌اي مسلمانان جهان‌، امروز تمامي كفر به سركردگي آمريكا با تمام قوا در مقابل اسلام صف كشيده و اسلام و انقلاب اسلامي امروز به خون ما نياز دارد تا ريشه‌اش محكم شود‌. فرداي تاريخ در مقابل خدا و رسول خدا و نسل آينده مسئول خواهيم بود و جوابگو‌. با آگاهي كامل و با عشق به الله به اين راه آمده‌ام تا براي رضاي او جهاد كنم و اگر سعادت پيدا كردم به ديدار خدا بروم و از اين تن خاكي عروج كنم و به خدا برسم‌. تقاضا دارم از دامن امام دست بر نداريد و اسلام را به وسيله فرد نشناسيد بلكه افراد را با معيارهاي اسلامي بشناسيد‌.

شهيد مرتضی ياغچيان

بسم رب

زندگينامه

شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد‌. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالس‌عزاداري و قرآن نيز مي‌رفت‌. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد‌. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد‌. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد‌.
زماني كه امام‌(ره‌) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند‌. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد‌. بعد از پيروزي انقلاب‌، به عضويت سپاه درآمد‌. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود‌. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است‌. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان‌" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند‌. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد‌. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت‌. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دوره‌ها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد‌.
در اين مدت وي بارها مجروح و هر بار قبل از بهبودي كامل باز به جبهه مي‌رفت‌. مدتي بعد به دستور حضرت آيت‌الله مدني به سمت مسئول عمليات سپاه مراغه منصوب شد‌. در عمليات بيت‌المقدس با سمت مسئول محور تيپ حضور داشت و در عمليات رمضان معاون تيپ عاشورا شد‌. زماني كه تيپ عاشورا به لشكر عاشورا تبديل شد مرتضي به سمت معاون دوم لشكر منصوب گرديد‌. پس از شركت در عملياتهاي والفجر مقدماتي‌، والفجر ۲، والفجر۴ با همان سمت و با تلاش بيشتر نوبت به شركت درعمليات خيبر رسيد‌. آنان با جانفشاني از پل حميد و جزاير مجنون دفاع كردند‌. شهيد ياغچيان در حين عمليات به شهادت رسيد‌.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه چهاردهم دی 1385  |
 وصیت نامه شهید جعفر قنبری

 

 

 گمان نبريد آناني  كه در راه خدا كشته مي شوند مردگانند بلكه آنان زنده اند و نزد خداي خود روزي مي خورند.

 خداوندا چه بنويسم چه چيز به زبان بياورم كه زبانم قاصر است درباره مقام شهيد اما چيز هائي به فكرم ميرسد كه ميخواهم به عنوان وصيتنامه خويش بنويسم.

به نام ا... كه معبودم بود و من عابدا و با نام خدايي كه معشوقم بود و من عاشق او با نام خدايي كه عاجز هستم با الطاف و نعمتهاي خداوندي او را بشمارم خدايا و بار الهي , پروردگارا ,معبودا , معشوقا , مولايم من ضعيف و ناتوان هستم در برابر شمارش الطاف و مهربانيهاي تو خدايا من با تو پيمان بسته بودم در حمد سپاس  اي يكتائي كه توفيق دادي تا قدمي در راه خود كه راه هزاران شهيد عاشق به لقائ ا... بود بر دارم خدايا سپاس كه توفيق دادي هدايت شوم خدايا چه زيباست كه انسان  معبود و خالق خود را بشناسد و تمام اعمالش را فقط به خاطر رضاي او انجام دهد. اگر انسان به خود آيد و معناي درست شهادت را درك كند حاضر نميشود كه يك لحظه هم در روي اين دنيا بماند شهادت به معني عشق به لقا ا... است شهادت برترين معراج عشق است تمام شهيدان كه به درجه والاي شهادت مي رسند قطرهاي از معناي شهادت را درك كرده اند شهادت چيز ي نيست كه در ظرفيت فكر ما با شد درظرفيت ما نيست كه به شهادت فكر كنيم  شهيد يكي از اسمهاي خداوند متعال است وقتي در قران صحبت از عظمت شهيد ميشود ميفرمايد كه كل شما عاجز هستيد تا معنا ي شهادت را درك كنيد آري شهادت يعني لقا الله اگر خداوند بخواهد كه بنده اي به لقا خود دعوت كند به او لذت عبادت ميدهد عشق به امام حسين (ع )مي دهد وقتي به كسي لذت عبادت و عشق به امام حسين (ع) داد نمي تواند از او دست بكشد ((من طلبي و حدني و من و جدني  عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني عشقته و من عشقته قتله و من قتله فا ما دينه )) آنكه مرا طلب كند ميبابد آنكه مرا يافت ميشنا سد آنكه مرا شناخت دوستم ميدارد آنكه دوستم داشت عشق مي ورزد آنكه بر من عشق ورزيد من بر او عشق مي ورزم و به آنكه عشق مي ورزيدم ميكشم او را آنكه را من كشتم  خون بهايش بر من واجب است,وآنكه خون بهايش من واجب است من خودم خون بهايش هستم .                                                   ))        آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند

                                     فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كني هردو جهانش بخشي

                                   ديوانه تو هر دو جهان را چه كند((

پدر,مادر,خواهر,برادرهمسنگر,هم پايگاهي برادراني ديني سخن كنيد تقوارا ,تقوارا پشه خود قرار دهيد

قران را قران را , قران را , منشا هدايت خود قرار دهيد در سلام دادن به ديگران كوشا باشيد دائم الوضو باشيد نماز ها را در اول وقت به جماعت بخو انيد  نمازهاي  مستحبي و نماز را و لو خالي از مستحبات به فوت      مي دهيد كه از اسباب توفيق و رضاي حضرت حق است

سعي كنيد دائم به ذكر و ياد خدا باشيد او را ناظر بر تمام كارها بنگريد مجالس عزاداريها ,دعاهاي كميل ,نمازهاي جمعه ,تشيع جنازه ها  زياد شركت كنيد با خلوص نيت به عبادت برخيزيد راز دار باشيد و راز كسي را به ديگران باز گو مكنيد از دروغ و لو بصورت شوخي باشد بپرهيزيد مساجد را خالي نگذاريد در راه رفتن به همه چيز نگاه نكنيد از معاشرت با عوام ا لناس فرار كنيد كه ظلمت خواهيد ديد در مجالس لهو و لعب منشينيد در سر كوچه ها نايستيدو اگرهواي پياده روي به سرتان خورد در داخل شهر به آن اقدام مكنيد كه زشتي به بينيد و زشتي شنويد و خود زشت شويد براي پياده روي كوهساران و كلا خارج از شهر را انتخاب كنيد از دوستي  كه بوي زشتي از وي به مشامتان رسيد فراركنيد همچنانكه از حيوان درنده و مار افعي فرار ميكنيد از غيبت گفتن واز غيبت شنيدن دور شويد كه از اسباب خشم حضرت قهار است راه شهيدان را و اسيران را راه خود قرار دهيد وصيت هاي شهدا را عمل كنيد

دائم به فكر جبهه باشيد رزمنده اي را اين نوران شب شكن را كه پرچمدارن طليعه صبح ظفر هستند تنها نگذاريد ,امام را  امام را, امام را , اين بت شكن بزرگ را اين قلب تپيده امت اسلامي را اين اميد بزرگ  مستضعفان جهان را تنها نگذاريد مطيع او و مطيع دستوراتش باشيد كه او به حق نماينده حضرت ولي عصر اقا امام زمان (عج) ميباشد چه درد ناك است اگر خداوند وهاب عنايت نكند اگر خداوند رحمان هدايت نكنيد اگر اقا ابا عبد ا... شفاعت نكنيد خدايا جواب تو را در قيامت چه خواهم گفت و چه زيباست كه انسان با  مولاي خود راز و نياز كند و در همين حال به لقائ بشتابد و در صف اوليا , و شهيدان و در كنارآقا ابا عبدا... قرار گيرد خداوندا نمي دانم چگونه شكر گذار اين نعمت گردم اگر شهادت را نصيبم كني از اين قفس تن رهائيم بدهي از همه طلب حلاليت دارم و اميدوارم كه خداوند همه مرا از  ياران و انصار و جنود خود قرار دهد .

                             باميد زيارت كربلا حسيني

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

(عبد العاصي جعفر قنبري)      

پاسدار شهيد::

جعفر قنبري :اعزامي از بسيج سپاه تبريز

تاريخ شهادت : 27/10/66

محل شهادت : ماووت عراق

نام عمليات :بيت المقدس                       

       

 

|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم آبان 1385  |
 اولین شهید تفحص لشگر 31عاشورا

شهید ابراهیم احمد پوری فعال

ابراهیم در سال 1355 هجری شمسی در میان خانواده‌ای مؤمن و متعهد در شهر تبریز چشم به جهان گشود. یازده بهار بیشتر از عمر پربارش نگذشته بود كه رهسپار منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 گشت. او دوران كودكی و نوجوانی را در كنار بچه‌های مسجد محل سپری كرد و برای انجام حركتی اسلامی به عضویت انجمن اسلامی مدرسه درآمد. ابراهیم پس از پایان دوره راهنمایی به دبیرستان «مكتب الحسین (ع)» سپاه رفت و زحمات بسیاری را جهت برگزاری كنگره سرداران شهید آذربایجان, طرح تابستانی سال 1373 و پادگان آموزشی 8 شهید قاضی طباطبایی لشگر كشید. احمد پوری فعالی به دلیل عشق به اباعبدالله (ع) در تمام عزاداریهای امام حسین (ع) شركت فعال داشت و همیشه با تشكیل كلاس‌های سخنرانی اساتید و پخش فیلم در مساجد جوانان را از خطر تهاجم فرهنگی دور می‌كرد. عشق او به رزمندگان جبهه باعث شد به عنوان یك نیروی فعال پایگاه مقاومت مسجد حضرت علی (ع) كار خود را آغاز نماید و همچنین به یاری گروه تدوین تاریخچه «لشگر 31 عاشورا» برود. ابراهیم در سال 1374 همزمان با سالگرد ارتحال حضرت امام (ره) به همراه كاروان عاشقان روح الله (ره) از لشگر 31 عاشورا با پای برهنه صدها كیلومتر راه را پیاده به حرم رفت و پس از بازگشت با اصرار فراوان به گروه تفحص پیوست و راهی منطقه عملیاتی «فكه» شد. سرانجام ابراهیم احمد پوری فعالی زمانیكه در منطقه عملیاتی والفجر 1 در دمای 50 درجه در ساعت 12 ظهر مشغول جست و جوی پیكر پاك شهدا بود در تاریخ 7/4/1374 در فكه بر اثر انفجار نارنجك پوسیده‌ای به شهدای گلگون كفن جنگ تحمیلی پیوست. پیكر معطر ابراهیم در حالیكه انگشتان دست و پای راستش قطع شده بود, در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز آرمید تا روحش در آسمانها به جست و جوی شهیدان اسلام برود.

 

مدال عاشورا

زمانیكه ابراهیم از زیارت حرم امام (ره) بازگشت, مصادف با روزهای مانور عاشورای یك بود. او خیلی دوست داشت در این مانور شركت كند اما من گفتم: «خسته‌ای و در ضمن پاهایت تاول زده است.» با مزاح رو به او كرده و گفتم: «به ما هر چه مدال بدهند, تقدیم تو می‌كنیم.» پس از بازگشت از مانور از طرف مقام معظم رهبری به تمام شركت كنندگان مدال مانور عاشورا اعطا شد و من طی مراسمی خاص همین مدال را بر گردن ابراهیم انداختم. او عاشق بود و همان ارادتش به امامان و تواضعش در مقابل پروردگار باعث شده بود در اولین سال ورودش به مدرسه (دبیرستان سپاه) به عنوان دانش‌آموزی شاخص شناخته شود. درست یادم هست زمانیكه مسجد حضرت علی (ع) در دست احداث بود او با شوق فراوان لباس كار می‌پوشید و تا پایان روز فعالانه همراه بسیجیان كار می‌كرد و در پایان نیز خیلی آرام و بدون تظاهر لباس پوشیده و از مسجد بیرن می‌آمد.

راوی:برادر شهید

 

راه عشق

سالگرد ارتحال امام (ره) نزدیك بود, كاروان عاشقان خمینی كبیر (ره) از تبریز به راه افتادند تا به زیارت مقتدایشان بروند. ابراهیم جوان‌ترین عضو این عاشقان بود كه به عنوان آخرین نفر به آنان پیوست. كفشهایش را درآورد و با پای برهنه قدم در راه نهاد. بچه‌های دیگر به او نگاه كردند. آسفالت جاده بسیار داغ بود. صدایی در فضا پیچید: «احمد پوری فعالی این كار را نكن پاهایت می‌سوزد.» اما او می‌خواست سوزش پای رقیه (ع) را در كربلا احساس كند. برای همین در تمام طول راه سعی داشت از اعضای كاروان دورتر حركت كند تا فرمانده او را با پای برهنه نبیند. قرآنش را به دست گرفت و زیر لب زمزمه كرد. ابراهیم تا پایان راه توانست یك جزء قرآن كریم را حفظ نماید. زمانیكه به بارگاه روح الله الخمینی (ره) رسیدیم, پاهای او غرق خون و تاول بود و او متواضعانه به حرم مولایش داخل شد در حالیكه در تمام مسیر از خوردن آب امتناع نموده بود تا بداند در كربلا بر جد بزرگوار صاحب الزمان (عج) چه گذشته است.

راوی:همراه شهید

 

بنده خدا

نیمه‌های شب بود كه از خواب بیدار شدم. بچه‌ها كه مسافتی طولانی را در راه رسیدن به حرم امام (ره) پیاده آمده بودند, از شدت خستگی به خواب سنگینی فرو رفتند. صدای زمزمه‌هایی سوزناك با صدای جریان آب در هم آمیخته بود. آرام قدم برداشتم تا به نزدیك رودخانه رسیدم. باورم نمی‌شد, ابراهیم در نیمه‌های شب با آن پاهای تاول زده و بدنی خسته در حال عبادت خداوند بود. بی‌اختیار اشك از چشمانم جاری شد, خدایا زبان از توصیف نماز شب و راز و نیاز او قاصر است. ابراهیم در كنار عبادت خاضعانه علاقه زیادی به ورزش داشت و در رشته هاپكیدو در استان دارای مقام اول بود و همیشه با ریتم نظامی خاصی قدم رو می‌رفت. پس از اینكه از زیارت امام (ره) به تبریز بازگشتیم, با اصرار زیاد به نیروهای تفحص پیوست. حتی یك بار گفت: «من ده هزار تومان پولی را كه قرض الحسنه گرفته‌ام به شما می‌دهم تا لطف نمایید و مرا سه ماه در منطقه نگه دارید.» «ابراهیم واقعاً بنده خدا بود.»

راوی:همسفر شهید

 

سجاده سرخ شهادت

شب هفتم تیرماه ابراهیم حالت دیگری داشت. تا اذان صبح در حال راز و نیاز با خدا بود. بعد از نماز نیز با روشن كردن ضبط شروع به ورزش زورخانه‌ای نمود. از محل اسكان ما تا محور, راه ناهموار و خاكی و حدود 4 كیلومتر بود. وقتی به منطقه رسیدیم در گرمای 50 درجه فكه پس از ذكر دعا و استمداد از خداوند كارمان را آغاز كردیم. بیل مكانیكی در كانال دست از كار كشید. این حركت مژده خبری از باقی مانده وسایل شهدا به شمار می‌رفت. یك نارنجك پوسیده از میان خاكها پدیدار گشت. ناگهان صدای انفجاری در فضا پخش شد. یك باره دلم لرزید, ابراهیم در سجاده‌ای سرخ با دستان بی‌انگشت خود خوابیده بود. فریاد زدم: «ابراهیم بلند شو!» تبسم ابراهیم در آن شرایط آتش به جانم می‌زد. با تلاش فراوان او را به آمبولانش رساندم. او در راه فقط كلام «یا حسین» را زمزمه می‌كرد. نگاهی معصومانه به اطرافش انداخت, از بچه‌ها خواست تا پنجره ماشین را باز كنند و چند قطره‌ای آب طلب كرد تا لبان خشكیده‌اش را تر نماید. او چند لحظه بعد «یا حسین» گویان چشمانش را برای همیشه بست.

راوی:همراه شهید

 

سرباز ولیعصر (عج)

ابراهیم در اكثر مواقع لباس خاكی رنگ می‌‌پوشید و همیشه سعی داشت با لباس سپاه از پادگان خارج شود. آنقدر تواضع در وجودش بود كه حتی در پوشیدن لباس مراعات می‌كرد. یك روز دژبان مقابل درب جلوی ما را گرفت و گفت: «برادر! چون شما سرباز هستید, نمی‌توانید از پادگان خارج شوید.» من فوراً در مقابل احمد پوری ایستادم و گفتم: «ایشان كارمند رسمی سپاه است, و لیكن لباس خاكی رنگ پوشیده است.» اما ابراهیم بدون آنكه ناراحت شده باشد, گفت: «ایشان راست می‌گویند, من سربازم سرباز حضرت ولیعصر (عج)».

راوی:دوست شهید

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه نهم مهر 1385  |
 چه كنيم كه تسلي خاطر مهدي زهرا باشيم

                 غريق كمال

آنروز كه عاشق جمالت گشتم                    ديوانه روي بي مثالت گشتم

ديدم نبود درد وجهان جز توكسي                بيخود شدم وغريق كمالت گشتم

                                                  

                                      التماس دعا

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 کلام سردارسرافراز اسلام شهید محمد کاوه

 

کلام شهید

بسم رب الشهدا و الصديقين

********************************************

دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌اي را كه عليه انقلاب طرح‌ريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه، ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود. اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانيد كه به مسلمانان جهان خدشه وارد شده است، به آنها آسيب رسيده است و اگر به انقلاب ما رونق داده شد، آنها پيروز شده‌اند.

 

آخرین درگیری

بسم رب المجاهدين فی سبيل الله

هنگامي‌ كه شهيد كاوه به كردستان رفت، بر خلاف معمول اطلاعيه‌اي براي به مبارزه طلبيدن ضد انقلاب منتشر نمود. در پايان اين اطلاعيه بر خلاف ساير فرماندهان كه معمولاً اسم مستعار براي خود انتخاب مي‌كردند، خود را با نام و مشخصات واقعي معرفي كرد. خود محمود از آن روزها چنين مي‌گفت: «بعد از انتشار آن اعلاميه در سطح شهر، منتظر عكس‌العمل ضد انقلاب بوديم. دشمن هم براي اينكه آمادگي ما را امتحان كند تصميم به آزمايش نيروهايمان گرفت. آنها شب‌هنگام، درون باغ اداره كشاورزي سقز تجمع كرده به سوي نيروهاي ما تيراندازي نمودند. من هم از بالاي پشت‌بام قرارگاه با دوربين ديد در شب، موقعيتشان را شناسايي كرده، به همراه نيروها به سراغشان رفتيم و با سلاحهاي سنگين آنها را از پاي درآوريم. اين آخرين درگيري در سقز بود.»

 

یار از کلام دلدار

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا خاصه اوليا الله

 

دنيا بداند کاوه هنوز زنده است ...

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا خاصه اوليا الله

 

دنيا بداند کاوه هنوز زنده است ...

********

      مقام معظم رهبري درباره تيپ ويژه ی شهدا  و  شهيد كاوه  می فرمايند


تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهي‌اش را برعهده داشتند

يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب مي ‌شد.


... او در عمليات های گوناگون شركت داشت

و كارآزموده ميدان جنگ شده بود.

 از لحاظ نظم، اداره واحد، مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشكر،

 از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب، تربيت، توجه و ذكر،

 يك انسان جوان، اما برجسته بود.


... اين جوان (شهيد كاوه) جزو عناصر كم‌نظيري بود كه

او را در صدد خودسازي يافتم.

 حقيقتاً اهل خودسازي بود، هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايی

 و هم خودسازي رزمي.

********

التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 

تولدوکودکی

به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران كودكي، مادرش را – كه بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد جريانات سياسي شد.

فعالیتهای سیاسی-مذهبی

پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسيار متاثر بود، به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مكانيك مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز اين دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.

شهيد باكري در طول فعاليت هاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.

پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزين داخل كشور فعال شود.

شهيد مهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني(ره) – در حالي كه در تهران افسر وظيفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي كرد و فعاليت هاي گوناگوني را در جهت پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجام داد.

پس ازپیروزی انقلاب اسلامی

 

بعد از پيروزي انقلاب و به دنبال تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد در آمد و در سازماندهي و استحكام سپاه اروميه نقش فعالي را ايفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.

ازدواج شهيد مهدي باكري مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. مهريه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئوليت جهاد سازندگي استان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.

شهيد باكري در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاش هاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاكسازي منطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليت هاي شبانه‌روزي در مسئوليت هاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تكليف خويش را در جهاد با كفار بعثي و متجاوزين به ميهن اسلامي ديد و راهي جبهه‌ها شد.

 

بیانات قبل ازشروع عملیات بدر

همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختي عمليات تاكيد مي‌كنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده كنيم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي‌گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري، يك نفر بماند بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اطاعت از فرماندهي است.

تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند. حتي اگر مجروح شد سكوت را رعايت كند، دندان ها را به هم بفشارد و فرياد نكند.      

وصیت نامه سردار رشید اسلام شهید مهدی باکری

عزيزانم! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام(ره) را به ما عنايت فرموده، باز هم كم است. آگاه باشيم كه سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه‌هاي دروني و دنيافريبي را شناخته و برحذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره‌ ساز ماست. ... بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. ... هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلد امام(ره) باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله(ع) و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همان‌گونه تربيت كنيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح و وارث حضرت ابوالفضل(ع) براي اسلام بار بيايند.

التماس دعا(اللهم عجل الولیک فرج)

|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  |
 آغاز
بسم رب شهدا

شهدا شمع محفل بشریتند

آغاز کلام با نام حضرت دوست که هرچه هستم و دارم از اوست

|+| نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385  |
 
 
بالا